عاشق همیشه تنهاست
به چشمانم آموختم جز شادیها چیز دیگری را نبیند امشب چه دلتنگم دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. دختری کنجکاو می پرسید: ایها الناس عشق یعنی چه؟ قسم خوردم كه پا به پاي تو مسير جاده عشق را بپويم اما جاده عشق همراهي نمي كند قسم خوردم كه همراه تو آرامش درياي عشق را حس كنم اما درياي عشق سرابي بيش نبود قسم خوردم تا لحظه مرگ ، عشقي جز تو در قلبم نباشد اما حس مي كنم تو عشقم را فراموش كرده اي قسم خوردم تنها اميد قلب بيقرارم ، نگاه چشمهاي مهربانت باشد اما تو نگاه زيبايت را از من ديوانه پنهان مي كني قسم خوردم تا آخرين نفس دوستت بدارم و عاشقت باشم اما مي دانم كه تو ديگر دوستم نداري قسم خوردم جز عشق تو ، هيچ عشقي را به سراچه قلبم راه ندهم اما فهميدم كه تو معناي عشق مرا از ياد برده اي قسم خوردم از غم عشق تو ديوانه شوم و بميرم اما فهميدم كه حتي براي مردن هم خيلي دير شده خيلي ! شايد هيچ وقت احساس مرا درك نكني و عشق مرا ناديده بگيري اما سوگند يك عاشق ، هرگز شكستني نيست پس باز هم قسم مي خورم كه هرگز و هرگز سوگندهايم را نشكنم و تا پاي جان عاشق بمانم و عاشق بميرم دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است ... "دلم برای تو تنگ است بهترینم" دلم تنـــگ است از دنیـا چرایش را نمـی دانـم باز هم دلتنگي ، باز هم گريه هاي شبانه ام يه عاشق غمگين ، در حسرت شبهاي بي ستاره ام سخت دلتنگم ، سخت بيقرار و بي تابم ... كجاست شانه هاي گرم و مهربانت ، تا گريه كنم ؟ كجاست آن لبخندهاي عاشقانه ات تا باز هم ديوانه شوم ؟ چرا ديگر درد دلي براي گفتن نداري ؟ چرا اشكهايت را از من پنهان مي كني و حرفي براي گفتن نداري ؟ چرا قلب عاشقم را در انتظار چشمانت مي سوزاني ؟ آنقدر دلتنگ چشمانت هستم كه نمي توانم در هيچ چشم ديگري نگاه كنم آنقدر بيقرارم كه هيچ اتفاقي ، دل غمگينم را شاد نمي كند براي گريستن ، شانه هايت را كم دارم شانه هايي كه بارها و بارها در خواب و خيال ، تكيه گاه دل عاشقم بود براي عاشقي ، نگاههاي زيبايت را كم دارم نگاههايي كه تنها دليل زندگي و عشقم شد چرا ديگر براي غصه ها ، اشكها و دلتنگي هايم جوابي نداري ؟ شب دراز است و من هنوز هم در انتظار نسيم صبح سپيد مانده ام اي دل ديوانه ي من ! با غمهايت بساز و با اشكهايت بسوز ، اما دم نزن اي دل عاشق و بيقرار من ! صبر كن شايد نسيم ، خبري از عشق برايت بياورد اي دل بساز ! شايد قاصدك خبري از يار آورد صبر مي كنم و عاشق مي مانم كه خوشبختي از آن عاشقان است 
اما غافل از این بودم که این چشم ها
به من خیانت خواهد کرد
و در مقابل غمها و تاریکی ها مرا تنها خواهند گذاشت
به خود گفته بودم زندگی را دگرگون خواهم کرد
تمام غمها و سیاهی ها را به دست فراموشی خواهم سپرد
و آنها را در بستر زمان دفن خواهم کرد
اما غافل بودم و ندانستم زندگی بازیگریست
که آهنگ او هر لحظه تغییر میکند
حال من مانده ام و تنهایی و یک دنیای غم و اندوه

چه غم آلود
چه افسرده
اینک بیشترین سنگینی را در خود احساس میکنم
در اتاق تاریک و غم گرفته ام نشسته ام
نمی دانم با این همه تنهایی چه کنم
با این همه غصه و غم و یک اتاق خالی
یک دنیا بغض یک کوه غم
نمی دانم به آینده بیاندیشم
یا به گذشته هایم فکر کنم
دیگر توان فکر کردن را هم از دست داده ام
نمی دانم به کجا پناه برم
منم و یک اتاق تاریک
و
دنیایی از راز های سر بسته
کاش غرورم اجازه گریستن را میداد
تا با اشکهایم جویباری روان سازم
و اتاق مرده ام را با اشکهایم جان دوباره ببخشم
ولی هنوز در حسرت این هم مانده ام
چه سخت است چه دشوار

در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.
دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.
ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و 20 درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.
مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد. 
دختری گفت: اولش رویا آخرش بازی است و بازیچه
مادرش گفت: عشق یعنی رنج پینه و زخم و تاول کف دست
پدرش گفت: بچه ساکت باش بی ادب! این به تو نیامده است
رهروی گفت: کوچه ای بن بست
سالکی گفت: راه پر خم و پیچ
در کلاس سخن معلم گفت: عین و شین است و قاف، دیگر هیچ
دلبری گفت: شوخی لوسی است
تاجری گفت: عشق کیلویی چند؟
مفلسی گفت: پر کردن شکم خالی زن و فرزند
شاعری گفت: یک کمی احساس مثل احساس گل به پروانه
عاشقی گفت: خانمان سوز است بار سنگین عشق بر شانه
شیخ گفتا: گناهی بی بخشش
واعظی گفت: واژه ای بی معناست
زاهدی گفت: طوق شیطان است و همین
محتسب گفت: منکر عظماست
قاضی شهر گفت: عشق را فرمود حد هشتاد تازیانه به پشت
جاهلی گفت: عشق را چون عشق است، پس همین عشق است!
پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت
رهگذر گفت: طبل تو خالی است یعنی آهنگ آن ز دور خوش است
دیگری گفت: از آن بپرهیز یعنی دور کن آتش بر دست
چون که بالا گرفت بحث و جدل توی آن قیل و قال من دیدم :
طفل معصوم با خودش می گفت: من فقط یک سوال پرسیدم!



دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد
دلم برای کسی تنگ است که با زیبایی کلامش مرا در عشقش غرق می کند
دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد
دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد
دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد
دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد
دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد
دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست
دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده
دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است
دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است
دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ دل تنگیهایم است 
من این شعـر غـم افـزا را شبی صد بار می خوانم
چه می خواهم از این دنیا، از این دنیای افسونکار
قســــم بر پاکـی اشکـــــم جوابم را نمی دانم
شروع کودکی هایـم سرآغـاز غمــی جانکــاه
از آن غـم تا به فرداهـا پر از تشـویش، گریانـم
بهــار زندگی را مـن هــــزاران بار بوییــدم
کنـون با غصـــه می گویـم خداونـدا پشیمانم
به سـوی درگـه هستــی هزاران بار رو کردم
الهی تا به کی غمگین در این غم خانه می مانم
خدایــا با تو می گویم حدیث کهنـه ی غم را
بگو با من که سالی چند در این غم خانه مهمانم
دلم تنـــگ است از دنیا چرایش را نمی دانم
ولی یک روز این غم را ز خود آهسته می رانم






